محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
516
خلد برين ( فارسى )
مىگردد ، اما چون مراد خان از رعايت لوازم اخلاص و صوفيگرى چشم پوشيده و باعث دو گروهى طوايف قزلباش گرديده چشمداشت از عاقبتبينى آن خان عالى شان آن كه به همدستى على خان بيك ، جهانبين آن مغرور را از حليهء نور عارى ساخته در ركاب برادرم امامقلى ميرزا به استقبال موكب معلى استعجال نمايد . پيره محمد - خان انگشت قبول فرمان بر ديده نهاده على خان بيك را با دل بىرحم و گزلك تيز بر سر چشم مراد خان فرستاد . و بعد از آن كه مراد خان چشم از جهان پوشيد به موجب فرمان ساكن اردبيل و على خان بيك به موكب همايون بازگرديد پيره محمد خان نيز بر اثر وى در ركاب شاهزادهء جوان به استقبال موكب جاه و جلال روان خود را در چمن زنجان چنانچه ايمائى به آن شد به شرف سجده و پاىبوس مشرف گردانيد . و اسماعيل ميرزا برادر والاگهر را در آغوش مهربانى كشيده پيره محمد خان را به پايهء والاى تربيت و عنايت رسانيد . همچنين سولاق حسين تكلو و امراى طالش را كه طريق مرافقت پيره - محمد خان پيموده بودند منظور نظر عنايت بىغايت گردانيد و از آنجا به آهستگى قطع مسافت مىفرمود تا به حوالى دار السلطنهء قزوين رسيده بنا بر ملاحظهء ساعت در جانب شمالى شهر منزل گزيد و شاهزادگان عظام و امراى كرام كه در شهر بودند به اتفاق حسينقلى خلفا كه در كمال عظمت و غوغا عازم خدمت بود روان شده به سعادت خدمت فايز گرديدند . در خلال اين احوال حسين بيك يوزباشى را در كسوت شبانان پشمينه در بر و كلاه نمدى بر سر به رسوائى و فضيحتى كه از آن بدتر نباشد به معسكر ظفر اثر رسانيدند و از هر راه كه آن بىگناه را مىگذرانيدند خلايق به ازدحام تمام سر راه بر وى گرفته زبان به طعن و لعن وى گويا مىگردانيدند و اگر پرستاران به منع مردم نمىپرداختند هر آينه آن بيچاره را پاره پاره مىساختند . القصه چون به اين غوغا او را به نظر اسماعيل ميرزا رسانيدند بعد از سجده به اطراف و جوانب خود نگريسته به درد دل بگريست و گفت سبحان الله !